الملا فتح الله الكاشاني

198

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

دهيد امير خود را مردم آواز مباركش ميشنيدند و راه بر وى خالى ميكردند و حوائج خانه خود از بازار ميخريد و به خانه ميبرد و ميگفت ابو العيال احق ان يحمل پدر عيالان سزاوارتر است ببرداشتن بار ايشان هر چند خادم وى مبالغه ميكرد تا آن را بوى دهد و ميگفت تو خليفه زمانى و امير مؤمنانى اين صورت با حال تو مناسبت ندارد ميفرمود كه لا ينقص الرجل من كماله ما يحمله الى عياله از كمال مرد هيچ كم نگردد كه بار براى عيال خود كشد و اگر درويشى را در كنجى نشسته ديدى بيامدى و در پهلوى وى نشستى و گفتى مسكين يجالس مسكينا و بنا بر اين معنى * ( تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ ) * آنست كه ملك و تسلط بر هوا از هر كه اهل عناد و جحود است و به جهت فرط انكار ديده بر آيات هاديه نمىاندازد باز ستانى تا مخذول و مقهور نفس هوا گشته هوا پرست شود چنان كه ميفرمايد كه أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَه هَواه و نيز گفته‌اند كه مراد بملك صحت نفس است چنان كه حضرت رسالت ( ص ) فرموده كه من اصبح امنا فى سربه معانى فى بدنه و عنده قوت يومه فكانما حيزت له الدنيا بحذافيرها يعنى هر كه صبح كند با ايمنى و عافيت و صحت بدن و قوت آن روز نزد او باشد پس گوييا ملك دنيا همه از آن اوست و نزد بعضى مراد ملك قناعت است چه در حديث آمده كه ملوك الجنة من امتى القانع يوما بيوم بهشت از امت من آن كسى بود كه قانع باشد به قوت روز بروز خود يا مراد بملك قيام الليل است يعنى شب برخواستن براى نماز گذاردن و كار معاد ساختن چه اين صفت مستلزم پادشاهى آخرتست و نيز در حديث آمده كه من خاف اذلج و من اذلج بلغ المنزل هر كه ترسد كه روز به منزل نرسد شبگير كند و هر كه شبگير كند به منزل مراد رسد واسطى گويد كه چون ابناى دنيا و ملوك بملك فخر آوردند حق سبحانه در اين آيه باز نمود كه دنيا و ملك بيك كس جاودان نميماند امروز در دست تو باشد و فردا در دست ديگرى بهلول مجنون يكى از عقلاى مجانين بود در عرفات هودج هارون الرشيد را ديد كه ميآوردند و مردمان را ميزدند و دور ميكردند بر بالاى پشتهء رفت و بنداى بلند آواز داد كه اى پادشاه مغرور اين حديث را بشنو هارون سر از هودج بيرون كرد بهلول را ديد گفت اى بهلول چه مىگويى گفت حدثنى فلان عن فلان عن ابن مسعود انه قال رايت رسول اللَّه صهيهنا على حمار و لم يكن ضرب و لا طرد يعنى حديث كرد مرا فلان از فلان از ابن مسعود كه گفت ديدم رسول خدا را در اينموضع بر دراز گوشى نشسته و هيچ كس را نميزدند و نميراندند هارون بهلول را نزد خود طلبيد و گفت ( عظنى ) مرا پندى ده گفت ( ان الذى فى يدك كان فى يد غيرك ثم انتقل اليك و عنقريب ينتقل الى غيرك ) يعنى اين ملك كه ميبينى در دست تست در دست ديگرى بوده و زود از دست تو به ديگرى منتقل شود و نزد بعضى ديگر مراد بملك امامت است لقوله تعالى فَقَدْ آتَيْنا آلَ